وقتي نبودي حتي بهار را هم از ياد بردم
نه نگاه بنفشه هاي باغچه دلم را گرم كرد،
نه آن دو قمري كه در پس پنجره ی انتظارم،
فردايشان را با هم تقسيم كردند
هيچ چيز نديدم جز نبودنت
هيچ چيز نخواندم جز خاطراتت
گفته بودي از بودن به ماندن مي رسيم
گفته بودي حجم سبز ِ بهار مي شويم درزمستان
گفته بودي ديگر نه دستهايم سرد مي شود
نه نگاهم باراني
ديگر به ياد نمي آورم چه گفته بودي
تنها.........
گفته بودي بايد بمانيم
مي خواهم چشمهايم را به روي همه دنيا ببندم
آنوقت يك دل سير به تو بينديشم
به آن همه سرمستي عطر باران
به آن همه ترانه كه با گيسوي آفتاب رنگشان زديم
به آن همه آرزو كه با نگاه سيرابشان كرديم
به آن همه چشم گذاشتن هاي من و پنهان شدن هاي تو.
به آن همه گشتن من و نبودن تو
به آن همه آمدن تو و نبودن من
به آن همه ساختن من و ويران كردن تو
به آن همه از نو شدن تو و كهنه ماندن من
به آن همه لبخند تو و شيطنت من
هي باران مي آيد اما........
نمي دانم چرا نمي بينم
كاش باز باران را مي ديدم
آنوقت شايد نمي گفتم دوري
آنوقت شايد اينهمه بهانه گير نمي شدم
آنوقت شايد تو هم اينهمه گم نمي شدي
آنوقت من مجبور نبودم اينهمه واژه را در بند بكشم
تا..................
من از بين تمامي كلمات متولد شده و نشده
به شنيدن نامم با صداي تو دل خوش كرده ام
باور كن...!!!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 7:45 قبل از ظهر  توسط سالار
|